الفيض الكاشاني
126
شوق مهدى ( فارسى )
[ غزل 64 ] شوقت نه سرسريست كه از سر به در شود * مهرت نه عارضى است كه جاى دگر شود شوق تو در ضميرم و مهر تو در دلم * نوعى نيامده است كه با جان به در شود درديست درد هجرت تو كاندر علاج آن * هرچند سعى بيش نمائى بتر شود اول منم كه در غم هجر تو هر شبى * دود دلم به گنبد افلاك پر شود جانى كه بوى برد ز گلزار وصل تو * او را چگونه بىگل رويت به سر شود گوشى كه شرح وصف كمال رخت شنيد * شايد كه از حديث لبت پرگهر شود چون كيمياى مهر تو با فيض همره است * روزى اميد هست كه اين خاك زر شود [ غزل 65 ] لاف محبت او ، بر قدسيان توان زد * از سوز شوقش آتش ، در انس و جان توان زد بر آستان مهدى ، گر سر توان نهادن * گلبانگ سربلندى ، بر آسمان توان زد گر دولت وصالش ، خواهد درى گشادن * سرها بدين تخيل ، بر آستان توان زد بر جويبار چشمم ، گر سايه افكند دوست * بر خاك رهگذارش ، آب روان توان زد عدلش چو رو نمايد ، ظلم و ستم بسوزد * بىحضرتش چكارى ، بر ظالمان توان زد علم و كتاب و سنت ، بى او چه ذوق بخشد * جام مى مغانه ، هم با مغان توان زد سبط رسول و قرآن ، فهم درست « 1 » و ايمان * چون جمع شد معانى ، گوى بيان توان زد يا رب به وصل مهدى بر فيض مرحمت كن * باشد كه گوى دولت ، با دوستان توان زد [ غزل 66 ] بود آيا كه در وصل شما بگشايند * گره از كار فروبسته ما بگشايند اگر از خوف ستمهاى اعادى بستند * دارم اميد كه از بهر خدا بگشايند به صفاى دل صاحب قدمان در مذهب * بس در بسته به مفتاح دعا بگشايند نامه تسليت اهل ستم بنويسيد * تا در عدل و امان بر رخ ما بگشايند پر شد از جور و ستم روى زمين اى مهدى * وقت آن شد كه درِ عدل شما بگشايند در دل فيض غم هجر تو گرديده گره * اين گره را بود آن كز دل ما بگشايند
--> ( 1 ) - نسخه ن : درستايمان .